احمد مهدیلو احمد مهدیلو

چقدر باید باهوش باشید تا در کاری که میخواهید موفق شوید؟ بزرگترین پروژه تحقیقاتی که ثابت کرد IQ هیچ تاثیری در موفقیت افراد ندارد

 

تا به حال فکر کرده اید : چقدر باید باهوش باشید، تا موفق شوید؟
اگر بخواهید روزی، کشفیاتی انجام دهید که دنیا را شگفت زده کنید (مانند پیکاسو، انیشتین، موتزارت و …) چقدر باید خلاق و باهوش باشید؟ به نظر شما انیشتین و موتزارت و پیکاسو از هوشی فراتر از هوش عموم مردم برخوردار بودند؟

و همچنین…

    چقدر باهوش و زرنگ باید باشید تا تبدیل به یک کارآفرین موفق شوید؟
    برنامه ورزشی شما چقدر هوشمندانه باید باشد تا تبدیل به یک ورزشکار حرفه ای شوید؟
    برنامه کاهش وزن شما چقدر باید حرفه و هوشمندانه باشد تا به وزن دلخواهتان برسید؟
    برای موفقیت تحصیلی به چه میزان IQ نیاز دارید؟

اینها سوالاتی هستند که کمتر کسی از خودش می پرسد؛ اما همه مان کم و بیش اهمیت آنها را در زندگی مان حس میکنیم… زیرا بـا آنـهـا بـزرگ شـدیـم.

آیا شما هم؛
زمانی که در کاری که میخواستید، موفق نشدید؛ هوش تان، استعدادهایتان و یا نبود برنامه تان را دلیل عدم موفقیت تان دانستید؟ اگر چنین است، خواندن ادامه این مقاله شدیدا توصیه میشود :

ظـهـور تِرمایت ها (The Termites)
در سال 1921، روانشناس دانشگاه استنفورد، دکتر لویس ترمان (Lewis Terman) عملیاتی تحقیقاتی را پی ریزی کرد که مانند هیچ یک از برنامه های تحقیقاتی دیگر نبود…

دکتر ترمان 1000 دانش آموزش باهوش و نخبه را میخواست برای تحقیق گردآوری کند؛ بر اساس معیار میزان IQ دانش آموزان که سرانجام با جمع کردن 856 دانش آموز پسر و 672 دانش آموزش دختر پروژه تحقیقاتی اش را شروع کرد.

دانش آموزان دکتر ترمان را تـرمـایـت ها میگفتند.
دکتر ترمان به همراه تیم روانشناسی اش شروع کرد به جمع آوری داده ها و آمارگیری از دانش آموزان منتخب (ترمایت ها) از کتاب هایی که در منزلشان وجود دارد، تا غذای مورد علاقه شان، اهدافشان، الگوهایشان و…

اما، این شروع ماجرا بود.
آنچه را که پروژه تحقیقاتی دکتر ترمان را از دیگر تحقیقات آن زمان جدا میکرد،ظهور اولین پروژه تحقیقاتی بلند مدت به دست دکتر ترمان بود.

یعنی اینکه؛
دکتر ترمان برای اولین بار، برنامه تحقیقاتی اش را به صورت بلند مدت آمارگیری میکرد، دنبال میکرد و آزمایش میکرد. سالیانه، داده های جدید را از دانش آموزان منتخب (ترمایت ها) جمع آوری میکرد.

این تحقیق در سال 1921 شروع، تا 1928 مجددا آمارگیری، 1936 آمارگیری مجددا، 1940 آمارگیری مجدد، 1945، 1950، 1956 آمارگیری انجام میشود و متاسفانه دکتر ترمان دار فانی را وداع میگوید؛ اما تیم دکتر ترمان تا سال 1986 آمارگیری اش را ادامه میدهند.

هدف این تحقیق؛
کشف رابطه ی بین IQ (میزان هوش) دانش آموزان و میزان موفقیت های آنها در دوره های بعدی زندگی آنها بود. این تحقیقِ 65 ساله، باعث شد یکبار برای همیشه دید دنیا به مقوله ی هوش و تاثیر آن در موفقیت افراد دگرگون شود.

شما در این مقاله قرار است خلاصه ای از عجیب ترین و بحث برانگیزترین تحقیقات روانشناسی طول تاریخ روانشناسی را بخوانید و بدانید :

    چرا میزان هوش شما (IQ) هیچ تاثیری بر موفقیت شما ندارد؟
    چرا خلاقیت هیچ ارتباطی با IQ تان ندارد؟
    مهم ترین فاکتور و دلیل موفقیت افراد موفق اگر IQ آنها نیست، پس چیست؟
    چطور میتوانیم از آن، در راه موفقیت مان استفاده کنیم؟

چقدر باید باهوش باشید
تا در کاری که میخواهید موفق شوید؟
تحقیقی که ثابت کرد IQ هیچ تاثیری در موفقیت افراد ندارد :

تولدِ نـظـریـه آسـتـانـه حـد هــوش
نتیجه تحقیقات تیم دکتر ترمان شگفت انگیز بود… به حدی که نه تنها روانشناسان، بلکه صاحبان سبک های هنر، فیزیکدانان، ریاضیدانان و حتی بازیگران تئاتر و سینما نیز توجه شان به آن جلب شد و هریک درحوزه ای از تحقیقات دکتر ترمان تمجید و تعریف کردند.

خلاصه ی تحقیقات تیم دکتر ترمان به شرح زیر است :

“اغلب مردم تصور میکنند رابطه ای برابر بین هوش و نبوغ وجود دارد؛
در صورتی که نه تنها اینطور نیست؛
بلکه برعکس، در تحقیقاتی که بر روی ترمایت ها انجام شد،
مشخص شد
داشتنِ IQ بالا تضمین کننده ی خلاقیت نیست.
اکثر افراد خلاق تاریخ، باهوش هم بودند
اما برای خلق آثاری خلاقانه نیازِ زیادی به هوش نیست…
هوش بالا لازم است، اما تا حدی اهمیت دارد.“

به زبان ساده تر :
شما برای موفق شدن، به هوش و IQ زیادی احتیاج ندارید. باهوش بودن فقط قسمتی خیلی خیلی کوچک موفقیت شما را تضمین میکند.

تیم دکتر ترمان، نظریه ای را به نامِ نظریه آستانه حدِ هوش تعریف کرد.
این نظریه به زبان ساده میگوید : برای اینکه در کاری که میخواهید موفق شوید، تنها به مقدار مشخصی هوش (IQ) نیاز دارید، از آن پس برای موفق شدن به تنها چیزی که نیاز دارید، پشتکار، تلاش و پرورش مهارت هایتان است.

یعنی باهوش بودن تضمین کننده موفقیت نیست ! بلکه پشتکار و تلاش پی در پی است که موفقیت را از آنِ شما میکند.

اما؛
چطور از نظریه آستانه حد هوش در زندگی مان برای بدست آوردن موفقیت استفاده کنیم؟

ورزش (برای مثال رشته بدنسازی یا پرورش اندام) | فرض کنیم شما یک برنامه بدنسازی از مربی بدنسازی تان گرفتید، برنامه ای که در دست دارید، تنها 5% تاثیر را بر روی موفقیت تان در این رشته دارد. 95% تاثیر را پشتکار، تمرین مداوم، حضور منظم در باشگاه، تلاش کردن، خسته شدن و مجددا تلاش کردن ،دارد.

نویسندگی (برای مثال داستان نویسی) | فرض کنیم شما هسته اصلی داستان نویسی و اصول و قواعد دستور زبانی را بلد هستید. تنهای چیزی که از این پس میتواند باعث موفقیت شما شود، زیاد نوشتن است. تنها چیزی که بعد از رسیدن به آستانه حد هوش (درک قواعد و اصول اصلی داستان نویسی) نیاز دارید، بیشتر نوشتن است.

کارآفرینی (برای مثال فروش محصولی که خودتان تولید کردید) | فرض کنیم شما میدانید، به چه مشتری هایی باید محصولتان را بفروشید و چطور آنرا ارائه دهید تا آنها از شما خرید کنند ،به زبان دیگر فاکتورهای موفقیت تان را درک کردید (به آستانه حد هوش تان رسیدید) از این پس، شما فقط باید تلاش کنید، کار کنید، با مشتریان بیشتری هر روز در ارتباط باشید، زحمت بکشید تا موفق شوید.

اکثر افراد فقط برای این عقب نشینی میکنند، زیرا فکر میکنند موفق شدن بستگی به هوش دارد و تلاش کردن بیشتر به معنی عدم باهوش بودن است.
هوش شما 5% موفقیت تان را تضمین میکند، اما پشتکار و تلاش شما 95% موفقیت تان را تضمین میکند…